|
در حجم مبهم این سردرگمی ِ گنگ از آواز تا آوار درنگی نیست پرواز را در آسمان ِ بی تو می پرم به جرم آفتاب وتنها آبی است که باید باشد... + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 9:55 توسط ترنم |
چقدر شبیه مادرم شده ام. چرا نمی شناسی ام؟ چرا نمی شناسمت؟ میدانم مرا نمی شنوی ومن این رااز سیبی که از دستت افتاد فهمیدم. با تو ام بی حضور تو. بی منی با حضور من. میبینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند. همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم و هر شب بغض گلویت را در تابو ت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم و تو هرگز ندانستی که زخم هایت زخمهای مکررم بودند. نخ های آبیم تمام شده اند و گلهای بقچه ی چهل تکه ی دلم ناتمام ماندند باید پیش از بند آمدن باران بمیرم. + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 15:56 توسط ترنم |
چه اسفندها... آه! چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها می رسی از همین راه! + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 13:24 توسط ترنم |
ونان را ازهرطرف بخوانی نان است! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 2:41 توسط ترنم |
داستان درباره ی کوهنوردی است که می خواست بلندترین قله را فتح کند، بالاخره پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی اش را آغاز کرد. و از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط براای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد... دیر هنگام بود واو همچنان می رفت، به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد سیاهی شب بر کوه ها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود، همه جا تاریک بود. ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او چیزی نمی دید جز سیاهی... در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی را می دید و به طرز وحشتناکی احساس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد. او در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی خاطرات خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آوردند. درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد! میان آسمان و زمین آویزان بود، فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و راهی نداشت جز اینکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن... نا گهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: از من چه می خواهی؟ _خدایا نجاتم بده _یقین داری که من می توانم نجاتت بدهم؟ _بله باور دارم _پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن... لحظه ای در سکوت سپری شد کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسم یخ زده ی کوهنوردی پیداشده، در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند. + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 13:45 توسط ترنم |
سال نوتون پر از قشنگی... امیدوارم قالب وبلاگتون مثل مال من نشه!!! . . . اونم شب سال نو + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 2:49 توسط ترنم |
محرمانه می گویم: دایره ای که علم بر گِردِ (نیش) تست آمپول کشیده است بر دست لرزان و استخوانی هنر ، (بنفش) شده است. وصدای انفجار مین از جای جایِ زمین به گوش می آید. خانم کارگردانِ ما در حالِ گریستن است و بچه ها سر در گریبانی را اتود میزنند. بگذریم!
ما (شنا) را بعد از غرق شدن آموختیم و دفاع را بعد از (مرگ). حال، به یُمن پلیس با شرف تدوین ، همه چیز تعریف ساده ای پیدا کرده است؛ تعریفی ساده. انسان : جرقةآتشگردان خداوند در دلِ سکوتِ ظلمانی این همه ظلمات که جای فهمش در ذهن ما خالیست. زندگی : خوابی طلایی. شنا در دریاچة رنگین کمان رؤیا ها. سرکی از پشت حصار اندیشه. روشن و خاموش شدن شعلة کبریتی بین دو بی نهایت. حیرت وحیرت. نگاه. مرگ : دست به دست شدن لذت های گَسِ چند و چون ها. شنبه: باران یکشنبه: جلبک دوشنبه: دُرنا سه شنبه: انسان فرهنگ : آرشیو حفظ به دست آمده ها. هنر : دیده بان هر خطر کهنه و نویی که می آید. تئاتر : آئینة یادآوری ها. کدخدای ایل چهل ولایت هنر. عشق : شورش دانشجویان هرج و مرج. عصیان و کفر و توبه و سجود. دایرة بنفش اندوه های بی کرانِ در فواصلِ واقعیت و رؤیا. اغراق ساده ترین نیازها. ما فرزندان این قرن کافریم. قرنِ ما نیفست های سیاه نیچه. تزهای خاکستری بکت. و آنتی تزهای مسخ پاپ اعظم... ...وزنان، بیشترین قربانیان همیشة تاریخ بوده اند. تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از برند؛ زیرا که مادرند. زیبایی از عشق پدید می آید همان گونه که روز از خورشید. وما به دست خودمان ابرهای مسموم می سازیم. وبه دور از چشم خورشید در سایة باران های مسمومش همه چیز را مغشوش می کنیم. ...وعاصی می شویم و دیوانه. واقعیات از تخیلات قوی ترند. و مکراراً تکرار می کنیم که هیچ چیز خیال انگیزتر از خود واقعیت نیست. حریم محدود اندیشه های ما همچنان محدود می ماند و ما مرتب تکرار می شویم با صورت مسئله ای که بر تخته ی حیات باقی است... + نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 1:40 توسط ترنم |
حیات غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست! امروز سالروز به دنیا اومدنمِ. تولدت مبارک ترنم خانوم... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 16:5 توسط ترنم |
و ما هنوز می شماریم داشتن را و نداشتن را آمدن را و رفتن را زندگانی نجوم نبود و ما منجم نیستیم و ستاره ها همچنان بی شمارند و ما هر یک عددی شدیم و به ستاره ای آویختیم وامروز چه زیبا بودوچه زشت... + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 0:0 توسط ترنم |
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکايت هميشگی! پيش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود آی... ای دريغ وحسرت هميشگی! ناگهان چقدر زود + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 19:9 توسط ترنم |
|
| ||||||